امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

کارهای عجیب نی نی ما

واقعا راسته که دوران و زمانه عوض شده .بچه های این دوره خیلی باهوشند و کارهای عجیب و غریب زیادی انجام میدن مثلا پسمل خوشگل ما جدیدا هر چی که بخواد و موفق به گرفتنش نشه به حالت قهر دستاشو میذاره رو صورتش و میزنه زیر گریه و چنان عشوه ای میاد که هر کی ندونه فکر میکنه کسی بهش یاد داده . انقدر ناز میکنه و لب و لوچشو اویزون میکنه تا به خواستش برسه. جدیدا هم خیلی راحت برا خودش سی دی میذاره .دی وی دی را که خیلی وقته روش و خاموش میکنه حالا یاد گرفته دگمه باز وبسته شدنو میزنه و کنترلو جلوش میگیره و برا خودش کارتون مورد علاقه (بره ناقلا رو) میبینه. یه کار عجیب تر !فیلمهای موبایلو که میبینه هروقت تموم میشه دوباره برا خودش پلی...
23 فروردين 1391

اندر احوالات این روزها

روزهای بلند سال از راه رسیده و من و امیرعلی وقت بیشتری داریم تا باهم بازی کنیم.  سعی میکنم روزی نیم ساعت ببرمت پارکینگ ساختمان تا سه چرخه بازی کنی و حال و هوات عوض شه و از همه مهم تر یه کم خسته شی تا شب راحتتر بخوابی . اخه شب بیداری هات داره منو باباییو ازار میده . دیروز داشتم نماز میخوندم که فهمیدیم به خاطر دیدن ماهی داری از ماشین لباسشویی بالا میری .اخه خیلی به ماهی علاقه داری .امسال تازه ماهی قرمز تنگ رو کشف کردی و مدام به من میگی برام ماهی بکش . این روزها به نقاشی خیلی علاقه نشون میدی و مدام دفترت یه خودکار دم دستت هست . جمعه وقتی از خونه عمو احمد برگشتیم و در حال اماده شدن برای رفتن به منزل عمو علی بودیم متوجه  شدم ...
23 فروردين 1391

اتفاق بد در پارک

پسرم! میخوام اتفاق بد دیروز برات بنویسم  دیروز یک ساعت زودتر اومدم خونه و ناهارو با هم خوردیم.هر کاری کردم نخوابیدی .بابایی زنگ زد که اگه حوصلتون سر رفته باهم بریم پارک .منم اول مایل نبودم .بعد   که دیدم داری خرابکاری میکنی (دیوارهای اتاقتو با مدادرنگی خطخطی کرده بودی) حاضرت کردم و با هم رفتیم پارک نزدیک خونه .اونجا انقدر بهت خوش گذشت که نگو .من مدام تو دلم قربون صدقت میرفتم .وخدارو شکر میردک که آنقدر شاد و سرحال هستی . خانمهایی که تو پارک بودنت باهات حرف میزدند.تو از خانمها بدمینگتون میگرفتی .با پسرای زرگ توپ بازی  میکردی و ... .همه بهت میگفتن ماشاله .هرچی بهت میگفت...
23 فروردين 1391

دومین سفر در سال 91

شیطونکم تو این دو روز که برات ننوشتم با عزیز و آقا جون رفته بودیم ملایر .یه سفر کوچیک و دو روزه که خیلی بهت خوش گذشت چون کلی بع بعی و جوجو و ...دیدی .پنجشنبه صبح حرکت کردیم و ظهر رسیدیم اراک و رفتیم خونه دوست عزیز (خانم کازرونی )که از دوستان سفر مکه بودند . بسیار مهمان نواز و خوش برخورد که خیلی ما شرمندشون شدیم بعد از ناهار راه افتادیم سمت ملایر .ساعت ٤ به یونس رسیدیم .هوا خیلی عالی بود  بعد از یه استراحت کوچولو رفتیم سر مزار و بعد از فاتحه خونی و خیرات رفتیم خونه کریم از اقوام بابا.خونشون بزرگ بود و تو حیاطشون یه باغ وحش کوچولو داشتن وتو هم ول کن نبودی و از اول تو حیاطبودی .بابایی تو را سمت گوسفندا برد که اطلا نمی ترسیدی و بهشون دست...
14 فروردين 1391

روزهای ابتدایی سال 91

امیر علی عزیز امروز ٨فروردین ٩١،اولین روز بعد از تعطیلات که مامان اومده اداره.امسال هم مثل سالهایگذشته سال تحویل تو خونه خودمون کنار سفره هفت سین خوشگلمون سال جدیدو آغاز کردیم وظهر به دیدن آقا و عزیزرفتیم . پسرم !تو عاشق ماهی های قرمز سفره هفت سینی و مرتب دستتو میبری تو تنگ و مخوای ماهی هارو بگیری .هروقت چشمت به تنگ میفته پشت هم میگی مایی مایی مایی ...بعد از ظهر خونه بابابزرگ مامان رفتیم و شب هم خونه مامان جون و بابا جون بودیم.روز سوم عید هم خودمون یه عالمه مهمون داشتیم و تمام عمو ها و عمه ها خونمون بودن.خدارو شکر کارای خونه تکونی خیلی به موقع تموم شد و روز ٢٩ فرصت خرید داشتیم.روز ٤ فروردین با همه عموها و عمه ها به شمال رفتیم.بابایی از دوس...
8 فروردين 1391

بدون عنوان

نوروز ١٣٩١ مبارک     عزیزتر از جانم این دومین سالی است که در کنار تو سال جدید را اغاز میکنیم.روز سه شنبه ٨صبح سال جدید را بادیدن روی ماه تو آغاز میکنیم.نوروز٩١ پیشاپیش مبارک ...
23 اسفند 1390

<no title>

چقدر این بهار باتو زیباست , زیباتر از همیشه چقدر خوب بهار رو میشناسی واحساسش میکنی چقدر طبیعت رو دوست داری وازش لذت میبری من هم باتو سر سبزم وبهاری پسر بهاریم به اندازه ی تمام باران های بهاری دوستت دارم... ...
7 اسفند 1390